تبليغاتX
مردی که جهان را فروخت

مردی که جهان را فروخت

 

مطالبی در مورد jesus  

بیان شخصیت عیسی مسیح و اینکه تنها عیسی میتواند ما را یاری دهد. او نجات دهنده است و او است که برای داوری باز خواهد گشت. شما را دعوت به خواندن مطالب کلیسای جهانی خداوند عیسی مسیح میکنیم. عیسی کیست؟ چگونه میتوانید او را بهتر بشناسید؟ او برای شما چه میخواهد انجام دهد؟چرا خدا جسم پوشید؟ چرا عیسی مسیح فرزند خدا نامیده میشود؟و... هزاران سوال دیگر که در ذهن دارید؟؟؟ عیسی مسیح آمده تا شما را یاری دهد. او آمده تا انسانها را از تاریکی رهائی دهد. عزیزان خداوند روز خداوند نزدیک است تا دیر نشده به او ایمان آوردید تا او گناهنتان را ببخشد. باشد که این خدمت نو برای ایرانیان عزیز در سراسر دنیا بلاخص ایران مثمر ثمر باشد و موجب برکت تمامی عزیزان بشود. من عمانوئیل آسمانی به همراه تمامی برادران و خواهرانم برکت خداوند عیسی مسیح را برای شما خواستاریم. از طرف شورای کلیسای جهانی عیسی مسیح خداوند مستقر در نیکوزیا- قبرس. برقرار باد ملکوت خداوند عیسی مسیح.آمین

craz

تقدیم به دوستدارانه آن حضرت

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

یاد تو

 
 
در زماني كه مجال گريه نيست
پس به حال گريه هم بايد گريست
من به خود پيچيدماز درد گران
كو طبيبي تا بداند درد من چيست؟
با چنان زخمي كه طاقت سوز است
مي توان آيا سلامت بودوزيست؟
در ديار خود شدم غربت نصيب
كس نگفتا اين غريب دهر كيست؟
زخمي ام از ناكسان صد دل
ولي روزگاراني كه قحط يكدليست
شائق ديدار يارانم
شكوه ام از درد و رنج زندگيست
 
 
نظر یادتون نره. jesuscraz
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

مناجات

به نام دوست که دل دیوانه اوست


الهی٬ الهی این سوز ما امروز درد آمیز است .نه  طا قت به سر بردن نه جای گریز است ٬این چه تیغ است که چنین تیز است.الهی درد می دانم و دارو نمی دانم .الهی٬ الهی تو شفا ساز که از این معلولان شفاعی ناید. تو گشایشی ده که از این بندیان کاری نگشای.بسامانا٬بسامانا که سخت بی سامانیم.جمع دار که بس پریشانیم.دانایی ده که از راه نیافتیم٬بینایی ده که در چاه نیافتیم.نگاه دار تا پریشان نشویم٬براه دار تا پشیمان نشویم٬بیاموز تا راه از چاه بدانیم.بر افروز٬ بر افروز تا در تاریکی نمانیم. همه را از خود رهایی ده ٬ همه را با خود آشنایی ده٬ همه را از مکر اهریمن نگاه دار٬ همه را از فتنه ی نفس آگاه ساز٬ از نفس بدم رهایی ده یارب٬ از قید خودم رهایی ده یارب. بیگانه ز آشنا و خویشم گردان   ٬ یعنی به خود آشنایی ده یارب. یارب ز شراب عشق سرمتم٬ وز عشق خودت نیز کن و هستم کن وز هر چه بجز عشق تهی دستم کن٬ یکباره به بند عشق پا بستم کن. الهی٬ الهی آنکه تو را دشمنی آموخت٬سوخت  آنکس که جوهر حیات شناخت٬لب دوخت. آنکه دم ازبیگانگی زد آشنایی نیاموخت. دل جایگاه مهر است نه جای جوشش و کینه. جان از دوستی جان گیرد و کینه با کینه.دوستی کلید درهای بسته است و مرهم دلهای شکسته.چه زیباست جهان٬اگر بینایی آموزیم٬و چه مهربانند جهانیان اگر دریچه ی دل پر از مهر را بگشاییم. یا حق

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1384ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

انتها

چه روزها که یک به یک غروب شد، نیامدی * چه اشکـها که در گلـو رسوب شد، نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن * خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم که نه *ولی بـرای عـده ای چـه خـوب شد نیامدی

تمـام طـول هـفتـه را در انـتـظار جـمـعـه ایم *دوبـاره صـبــح، ظـهــر، غــروب شد، نیامدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

اعتــراض

 

 

اعتــراض

به بودن  و حضور نداشتن

 

اعتراض

به انتخاب دل و سكوت عقل

 

اعتراض

به دلواپسي هاي مكرر

 

به سرود آفرينش 

             كه تلخ ترين سرود است

 

اعتراض

به دم 

بدون بازدم

 

اعتراض

به بادبادكي كه دست نخورده می پوسد

 

اعتراض به من

بدون ما 

 

اعتراض

به نيـــاز

به خواب هاي بي تعبير

به باد افسار گسيخته

به آب گل شده

به لب گشودن و حرف نزدن

 

اعتراض

به فريــاد

كه ميسوزاند گلوي بي گناهم را

 

اعتراض

به هزاران اعتراض ديگر

 

روزني بر نيم نگاه خستهء خورشيــــد بگشای

ايستاده ام

آنجا كه مه می پيچد بر اندام آفتــــــاب

از اندوه و درد

و ذهن ساكت می شود

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

من

باز هم دلم گرفته …
دلم از آن اشک های بی وقفه می خواهد .. از آن اشکهائی که در آغوش تـو ریخته شود .

دلم هق هق میخواهد زیر بار نگاه تـو !
دلم دست های تـو را میخواهد ، همان دست هائی که با نوازشهایش مرا از فرش به عرش می برد.
دلم نوازش می خواهد ، نوازش های تـو را میخواهد .
دلم هوس شنیدن طپش قلبت را کرده ، از همان نبض های طپنده ای که از سر تا به ته اش برای من باشد !
می دانی از آخرین باری که صدایت را لمس کردم چقدر می گذرد ؟
دلم خواب می خواهد ، از همان خواب هائی که در آغوش تـو باشد.

دلم یک سیر دیدنت را می خواهد .
دلم یک سیر بوئیدنت را می خواهد .
دلم هوس بوسه های تـو را کرده ست، از همان بوسه های بی هوایت که مرا ذوق می داد .
دلم هوس شانه های امنت را کرده ، از همانهائی که جان می دهد برای خالی کردن عقده های دل !

ببین …
دستانم را ببین که سرد است . آخر بوی دستان گرم تـو به مشامش خورده و با هیچ گرما بخشی گرم نمی شود .
دلم را گرم کن با گرمای وجودت.
هوایم سرد است … دلم گرفته است .

اصلا دلم تـــــو را می خواهد .

 


دلم را شکستی … !
با خاطراتت آنرا ترمیم می کنم
تا دلی شود که تــــــــــــو ، دوباره آنرا بشکنی … !!

Babak Ajami 

مرا هرگز نه خدائی بوده است نه قبله ای تا روی بدان آورم !
امّا ...
آنکه مرا بی ایمان می خواند ، از چشمان ِ تو هیچ نمی داند .... !
.
Image hosted by TinyPic.com
.
جائی دیدم عزیزی نوشته هایش را نذر کرده بود ! نذر چشمان ِ او .... !
داشتم فکر می کردم من چه دارم که نذر چشمان تو کنم ؟
چه دارم که لیاقت چشمان تو را داشته باشد؟
چه دارم که به نذر کردن برای چشمان تو بیارزد ؟
خیلی سخت است ، خیلی ... که آدم پیش خودش شرمنده شود .
.
مرا چه دخلی است به چشمان تو ؟!
من و نذر چشمان تو ؟
اصلاً من و چشمان تو .... ؟!
.
تا به حال فکر میکردم تنها از شکر نعمتهای خدا عاجزم !
اما امروز تازه فهمیدم در برابر چشمان تو نیز ، فقر من معنا پیدا می کند .
و تازه داشتم به این فقر عادت می کردم که دستانت حدیث دیگری از داستان فقر مرا زمزمه کرد !!!
.
 
Image hosted by TinyPic.com
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

من او ندارم

نا خواسته در اين جاده  پا نهادم

انتهايش برايم مبهم می نمود

اندکی ادامه ی راه آگاه از مقصدم نمود

اکنون...

مقصد را می دانم

مايل به ادامه ی راه و مجبور به بازگشتم

پل های پشت سر ويران شده اند

نه راهی در پس مانده و نه در پيش راهی

                                                     چه کنم؟

Babak Ajami   

گریه میکنم

برای کلمات تو

برای سرانگشتان لرزانی که این کلمات را حک کرده اند

این کتیبه آسمانی را

برای نگاهی پریشان در آخرین قطرات نور

در شبی که مرگ ایستاده بوددر آستانه



 

و ترا میخواند

اندام نازکت چون شاخه سپیداری ترد درهجوم باد می لرزید

و یا چون آه کودکی در هجوم گرگ ها

و تن کوچکت  زخمی و تبدار بود

 

تنها بودی و اندیشناک

و شاید که میگریستی

 وقتی  که به قتلگاه صدایت کردند

ای کودک آسمانی

برای تو میگریم

 

روزی که ناقوس ها می نوازند

رستاخیز تو خواهد آمد

و از تو سئوال خواهد شد

که به چه گناهی ترا کشتند

 

 

 

متاسفم، اما

در ميهن ما

چندان كار سختى نيست

ساختن ديوارها

سقف هائى از بتون

درهائى آهنين

و پنجره هائى كوچك

كه در اين سويش انسان و درآن سويش

آسمان زندان.است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

اخرین دقایق

 

 

آنانکه آفتاب را

به زندگی ديگران ارزانی می دارند

نمی توانند خود از آن بی بهره باشند.

شايد سالهاست که افتاب به زندگی ما ارزانی شده است

ولی مگر می شود باور کرد...

می گويند انها بی بهره نيستند .ما هم که افتابی گرفته ايم

پس اين تاريکی از چيست...

اين کسوف پاداش کدام فراموشی ست

اين شامه ها که فقط بوی بهارنارنج و گلهای هميشه بهار را می شناسند

چرا حال بوی باروت و خون به مهمانی شاديهای جنون آميزش می برد؟؟؟

به حق گلپونه های رفته از ياد و شيقايقهای داغ دار زمانی به آنچه از دست

داده ايم بينديشيم...

 

ميروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

بخدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

 

میبرم ، تا که در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زینهمه خواهش بیجا و تباه

 

 

میبرم تا ز تو دورش سازم

زتو،ای جلوه امید محا ل 

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پش نکند یاد وصا ل

 

 

آره می رم ولی بی تو چگونه

نیاز ساده ی من

تنها شنیدن صدای تو بود

تو دریغ کردی

و من نوشتم

نوشتم که تو مهربان

و قشنگ روزگار من هستی ...

 

 

 

در آینه ای چشم های تو،چه چیزها که ندیدم!

اردیبهشت دیگر بوی بابونه ندارد!

کاش لحظه ای جای فکر به خود به شکوفه ای بهار نارنج و

بابونه ای وحشی فکر می کردیم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

نا کجا

 

خداوندا

به انتهاي احساسي ارام انديشيدم         به انچه که ارامشي بزرگ است

در نهايت تصويري عاشقانه                   به دنبال نگاهي عاشق اما محروم
تصويري که سهمي از ان نداشتم           فقط حس مي کردم ارامشي بزرگ است
پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد   از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟
که از هوي و هوس راهش جداست      ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد
انقدر ارام شدم که زجر دنيا فراموشم شد  بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود
از جنس باران که مرا جان بخشيد  از باران هم پاکتر مگر مي شود بود
گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد   مرا از عشق سيراب کند
اين احساس که از اسمان باريد      از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز
و حالا من هم قدري پاک شده ام      تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد
نگاهت ،
بيانگر راز دلت نبود !
کاش
اينچنين بود .
...
نمي دانم
رفتنت را ،
به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟
عشقم ؟
صداقتم ؟
شايد هم صميميتم ؟
بگو تا بدانم !
من که تو را
بارها و بارها
از آن خود دانستم ،
حال چگونه باور کنم
که مـــــــــــــــرا
براي هميشه
تا ابد و قيامت
ترک کرده اي !
.....
چگونه ؟
چگونه باور کنم ؟؟؟؟؟؟؟

   با وجود آسمانی خسته ازیک تکه نور

                                 تشنه یک ذره نور

  گم درون خویشتن خالی و پوچ

  کودکانه

     دخترانه

             ریشه یک جاهلیت در وجودم جاری است

             دشنه ها و زخم مردان کاری است

                                         بر درخت زندگی

  آفتابم تشنه یک ذره نور

    ذره ای بیداری و اندیشه در جسم زمان

  آفتابم ....

  گاه بیداری مگر در چشم این انسان منگ

                           فصل گرد افشانی است؟!!!

  ای دریغا ای دریغ.....

  خنده بر لبهای جمع٬

      نقشی از شادی که نیست!

                        یک عادت تکراری!!! 

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

رویایی در خواب

وقتي که گريه ام ميگيره دلم ميگه مبارکه
قدر اشکهاتو بدون هنوز چشات بي کلکه
وقتي که گريه ام ميگيره يه آسمون باروني ام
اما به کي بگم خدا من تو خودم زندوني ام
سرمو بالا مي گيرم کسي جوابم نميده
خيلي شب هاست يه رهگذربه گريهام نخنديده
ه روزو روزگاريه منو يه دنيا من يه دنيا بي کسي
 شدم يه مشت خاطره يه کوره ي دلواپسي
مي خوام تلافي نکنم حرمت دل رو ميشکنم
دارن به جرم ساده گيم چوب حراجم مي زنن
تو اين ولايت غريب دل مرده ها عزيز ترن
قحطي عشق عاشقاست قلب هاي سنگي مي خرن.
 
 
وقتي که گريه ام ميگيره دلم ميگه مبارکه
قدر اشکهاتو بدون هنوز چشات بي کلکه
وقتي که گريه ام ميگيره يه آسمون باروني ام
اما به کي بگم خدا من تو خودم زندوني ام
سرمو بالا مي گيرم کسي جوابم نميده
خيلي شب هاست يه رهگذربه گريهام نخنديده
ه روزو روزگاريه منو يه دنيا من يه دنيا بي کسي
 شدم يه مشت خاطره يه کوره ي دلواپسي
مي خوام تلافي نکنم حرمت دل رو ميشکنم
دارن به جرم ساده گيم چوب حراجم مي زنن
تو اين ولايت غريب دل مرده ها عزيز ترن
قحطي عشق عاشقاست قلب هاي سنگي مي خرن.
 
مریم حیدرزاده
 

بوسه صادقانه مرا بر پیشانی ات بپذیر تا من به یقین برسم كه تو

 وجود داری، دروغ نیستی! فریب نیستی!

من در میان دریایی ایستاده ام و شن های ریز طلایی ساحل را

درون دستانم گرفته ام. ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش و

فشرده ام می لغزند و به دریا فرو می ریزند! مشت هایم را سخت تر می فشارم تا شاید بتوانم شن ها را

درون دستانم نگاه دارم. اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم، شن ها به سرعت و پوزخند زنان از

لای انگشتانم فرو می ریزند و من اشكی چند از دیدگان فرو می ریزم!

آه خدایا، چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم. خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این

شن ها را از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم !؟ آه خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در  

دستان خویش نگه داشت! 

آیا تمام چیزهایی كه ما می بینیم، یا می پنداریم كه می بینیم! چیزی نیست جز رویایی در خواب ؟؟

اثري از ادگار آلن پو

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

زندگی دوباره


zelzeleh

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمی دانم کجا رفتی؟

نمی دانم کدامین خواب رنگارنگ

تو را تا مرز جادویی رویا برد؟

کدامین شعر تو را در خود

به شکل بیت رنگینی نهان می کرد

کجا رفتی؟

تو ابری بر درخت خشک من دیگر نمی باری

من اکنون چون درختی خشک و بی بارم

و باور کن گل خشکیده ای در سینه ی بادم

تو را جان تمام آرزوهایت

بیا برگرد

دلی را با صدایی روشنی بخش

اگر دیگر نمی آیی

اگر بر تک درخت خشک من دیگر نمی باری

مرا با غصه ای غمگین

و پایانی بدون مقصد و شادی

رهایم کن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

پرنده مردنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

نسيم حقيقت

پنجره ها را بسته اند
تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند
پنجره ها را بسته اند
تا نگاه بي گناه التماس را نبينند
پنجره ها را بسته اند
مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند
پنجره ها را بسته اند
و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند
مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست ارزوهايشان را در هم بريزد
کاش ميدانستند
مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد
و آن روز تنها تر از هميشه
تسليم خواهند شد

 
 
 
 منتظر نظراتتون هستم
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

خنده

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

به نام آنکه اگر حکم کند همه محکومند.


 

خورشیدی که در افق آبی دریای خیالم طلوع می کند. اندیشه ام را تا کرانه های دور دست وبی انتها

گسترش می دهد که از آن به عظمت خدا - آفرینش وعشق ومهر ومحبت می رسم. گاهی هم امواج

خروشان مرا دراین رویا غوطه ور می سازد و...

من کیستم؟ بیش از یک انسان خاکی که زندگی اش را غبارناباورانه تنهایی پوشانده. باید رفت سفر کرد

 

شب غمگینی بود

  خانه از ابدیت خالی بود

  من به ایوان رفتم

 با چشمانی از فانوس، غوغای ستارگان را به حسرت نشستم

با دلی غمگین، کوچ مکرر پرندگان،سکوت بیشه

سکوت جنگل،غروب ماه را به گریه نشستم

   با تنی خسته

          قایق شکسته خویش را در امتداد تلاطم دریاها را به سوگ نشستم .

 

 

به آینده می نگرم ومی شتابم به سوی فرداها پر از عشق..

تنها صدای ساعت می آید- سکوت در خانه است. صدای پای تنهایی می آید. شب شبی تاریک است.

آه ! نمی دانید چقدر بچه ها دوست دارم شب ها را فریاد بکشم چون انگار شب آزادی .

امیدوارم که خوشتون اومده باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

من دوباره گذر خواهم كرد و خواهم گريخت به روياهاي خويش ... هميشه به سفر خوشامد مي گويم .من از جاده سخن مي گويم از امتداد روح خويش ... از جاري شدن خويش به سپيدي يك ذهن بدون كلام ... دريچه خويش را به زودي خواهم يافت .. روشنايي آن را در اميد يك دست مهربان خواهم يافت .. شايد كه آن دست خود خود دريچه باشد ... هم دلم مي گيرد و هم دلم نازك مي شود و هم دلم آب مي شود و هم دلم نرم مي شود و هم دلم قوي مي شود وقتي دريچه خويش را به خود نزديك مي بينم ... اي آخرين دريچه زندان عمر من ... آغوش بگشا .. من به زودي به تو خواهم پيوست.

 

  و مرگ چیزی از جنس فراموشی است ...

   و آدمی چیزی از گونه‌ی فراموشکاران  ...

 

 

 

و ناگهان

 در غروب غم افزای یک روز سرد زمستانی
 تنها خطی از من به جا خواهد ماند

 وتو ناباورانه
 - شاید با بغضی در گلو -
 یگانه پرسش جاودان بشری را از خود می پرسی
:
                                                                    اگر اشتباه کرده باشم !


  

 

هيچ کششی هيچ جاذبه ای احساس نمی کنم ....
 باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده
 من نبودن را ترجيح می دهم ...
 خدایا من هنوز هم فلسفه جبر و اختيار تو را درک نکرده ام !!!
 زمین خلوت را می نگرم و آسمان ساکت را و خود را...
 و در این نگریستنهای همه دردناک و همه تلخ .... همواره از خود پرسیده ام و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر،
 که تو اینجا چه می کنی؟!
 احساس می کنم که نشته ام و زمان را می نگرم و آدمها را می نگرم که می گذرند...
 همین  و همین !
 کوله‏بارم را بسته‏ام
 برای یک سفر طولانی
 به مقصدی نامعلوم

                              همراه قاب عکسم

                                                           و خیال تو

benjaminlow.net
دلم جوانه مي زند . از تو خشنودم و از خويش ترانه اي ديگر ندارم ... ذهنم خاموش شده است و غوغا ندارد دريا كناره گرفته است ... غوغاي طوفان ندارد .. عجيب است .. ... هيچ گاه نمي دانستم يك دريچه تا اين حد اهميت دارد ... دريچه اي به سوي نو ... از ميان تخته سنگهاي ذهن خسته ... از ميان دشمني هاي روح ... كاش زودتر دريچه را ديده بودم ... دلم تاب طوفان ديگر ندارد ... دريچه را مي خواهم ... ذره ذره نور به من بتاباند... دريچه سايبان چشم من است
 

" ... کنار پنجره اي چون مسافران دگر

به آن چه مهلت ديدار هست مي نگرم

به اين طبيعت خاموش ، کائنات ، حيات

- که هيچ پرده اي از راز آن گشوده نشد –

به سرنوشت بشر

به اين حکايت غمگين که زندگي نامند

به اين هياهوي ديوانه وار بر سر هيچ !

به بي پناهي انسان در اين ستم بازار

به خانواده ، به مادر ، پدر ، وطن ، فرزند

به همرهان عزيزي که زودتر از ما

در آن کرانه ي بي انتها پياده شدند

به عشق ، نور اميدي در اين سياهي کور

به دل ، که با همه نا کامي و ملال و شکست

هزار آرزوي نو شکفته در اوست . . . "

.........................................................................

قفس داران سكوتم را شكستند
دل دائم صبورم را شكستند
به جرم پا به پاي عشق رفتن
پر و بال عبورم را شكستند
مرا از خلوتم بيرون كشيدند
چه بي پروا حضورم را شكستند
تمنا در نگاهم موج مي زد
ولي روياي دورم را شكستند
 
 
دلتنگ تو منم

jesuscraz
همیشه پیروز باشید نظر هم یادتون نره
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 


 تاهستم اي رفيق نداني كه كيستم
روزي سراغ من آيي كه نيستم
درآستان مرگ كه زندان زندگيست
تهمت به خويشتن نتوان زد كه زيستم
پيداست از گلاب سرشكم كه من چوگل
يك روز خنده كردم و عمري گريستم
طي شد دوست سالم و انگار كن دوست
چون بخت وكام نيست چه سود از دوستيم
گوهر شناس نيست در اين شهر شهريار
من در صف خزف چه بگويم كه چيستم؟

من خودم را گم کرده ام

میجویم

میپویم

میخوانم

اما نمی یابم

من خود را در جایی گم کرده ام

و یا شاید خود را گوشه ای جا گذاشته ام

وای خدای من !

چقدر خسته ام

از پوییدن و نیافتن

از گشتن و باز گم تر شدن

دیگر دستی نیست تا مرا پیدا کند

و من تنها ماندم

و اینگونه از خود میگریزم

از همان خودی که گمش کردم

تلاشی بیهوده

نا امیدانه تکیه میزنم بر ثانیه ها

چقدر از شمردن ثانیه ها بیزارم

نا امیدانه ثانیه ها را میگذرانم

شاید در گوشه ای بیابمش

تکیه گاه من کجاست ؟

همه می پرسند خانه دوست کجاست !

ولی من فریاد میکنم : خانه دوست را میدانم ، بگوئید دوست کجاست ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

به نام دوست که دل دیوانه اوست

خدايـــــــــا در دلم درد آفريدی

نفسهای مرا ســـــــرد آفريدی

تو که می خواستی اشکم درآيد

چرا آخر مرا مــــرد آفريدی ؟!

کسی که خردمند است تنها به اين خاطر خردمند است که عشق می ورزد
و کسی که احمق است تنها به اين خاطر احمق است که فکرميکند می تواند عشق 

     

عشق

سنگي تراشيده 

به اكليل آغشته

برجسته

فرو نشسته

تصوير وحشي ترين غرور ها

تنديس كولي ترين بيگانگي ها:

                                            از پيكر تو حرف مي زنم

مذاب غمگين ترين غروب

مر جان سوخته ي رويايي ترين اعماق

شكوفه ي درشت  غريب ترين  درخت

يك ستاره

يك بوته ي عقيق :

                               سخن از لب هاي توست

 

آرام ترين باران

نرم ترين فواره

ساكت ترين ابهام

كبود تربن گرداب مفقود

رباينده ترين وزش مرموز

توفان نور

توفان مرگ:

                                  نگاه تو

من تو را سرود كرده ام

من ابديتي را سرود كرده ام

من از ابديتي , ابديتي پرداخته ام

فرشتگاني سپيد پوش

در طواف جاودانه ي شبي مدور:

                                            چشم تو را مي گويم

امیدوارم از مطالب این قسمت خوشتون اومده باشه و با یه متن جالب این قسمت رو به پایان میرسونم

من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت٬برون فکنده ز گلشن به جرم چهره زردم

                                                آسمان دلتان آبی باد

منتظر نظراتتون هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

یه سری عکس جالب گزاشتم میدوارم که خوشتون بیاد

Doost _e_Gharib@yahoo.com

 Doost_e_Gharib@yahoo.com 

 Doost_e_Gharib@yahoo.com

 Doost_ e_Gharib@yahoo.com

 Doost_e_Gharib@yahoo.com

 Doost_e _Gharib@yahoo.com

 Doost_e_Gharib@yahoo.com

Doost_e_Gharib @yahoo.com

سفر نکن خورشیدکم    ترک نکن منو نرو

نبودنت مرگ منه     راهی این سفر نشو

 Doost_e_Gharib@yahoo.com

  Doost_e_Gharib@yahoo.com

امیدوارم که خوشتون  او مده باشه

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

خدایا

من با اینکه از تو خیلی کوچکترم

با اینکه مثل تو بی نیاز نیستم

اما یه چیزی دارم که تو هیچ وقت نداشتی

خدایا من یه خدای خوب و  مهربون دارم که تو نداری.

 

 

چقدر احساس سبک بودن می کنم  چه احساس قشنگیه  فکر می کنم  الان بتونم به رویاهم برسم  همون خوابهایی که همیشه میبینم و دوستشون دارم  چه خوب ادم همیشه همچین حسی داشته باشه  چه خوبه که همیشه دلمون رو از بدی ها  و تاریکی ها  بزداییم.

شاد و پیروز باشید  jesuscraz

نظر...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 


 

يا خدا

ـ چشمانت خسته اند ! تو که کم نخوابيدي ! چرا ؟گريه کردي ؟

ـ ... زياد !!!

ـ چرا ؟

ـ لازم بود ... اصلا بايد گاهي آنقدر گريه کرد که چشم ها ورم کنند ...

بايد آنقدر گريه کرد که آدم تشنه اش شود ...

بايد هر چند وقت يک بار بري تمام خرده بهانه هايت بگريي ...

بايد گريست !!!

گريه مي کني بري اينکه به حرف مستور مي رسي

که مي گويد : راستي اين آفرينش چه شلوغ است !!!

آنقدر دلت مي گيرد که ديگر نه شعارهي اميدوارانه ...

نه کتاب هايي با همين مضمون ...

نه حرف هايي از اين قبيل ... به دردت نمي خورند ...

دلت آنقدر مي گيرد که فقط مي خواهي بگريي ...

روبرويت آينه ... و چشم هي سرخ ِ سرخ ِ تو و صورت خيس و

مژه هي به هم چسبيده و فرياد هي خفه ... !!!

آنقدر بايد گريست تا چشم ها خسته شوند و به خواب روند .

به تو مي گويند : تو مي تواني نيکوترين باشي ...

بي آنکه بداند تو چقدر دلت گرفته است ...

چقدر محزون و دل شکسته ي ...

بعد يکهو دلت شازده کوچولو بخواهد ... وسط صحري آفريقا

بي زحمت يه بره برام بکش !!!

جبران مي گويد : دست هايي که تاج خار مي سازند

به مراتب از دست هي تنبل و بيکاره بهترند !

يک افتخار مصنوعي تلقينم مي شود و بعد محو ِ محو ...

انگار که حتي تاج خاري هم نمي سازم .

اين نيز بگذرد ...

منتظر نظراتتون هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

Babak Ajami   

 

قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست .

اه این زمین و سر زمین  واسم بجز قفس نیست.

تا کی بگم اه ای خدا مگه دل درد اشنام هر چی کشیده بس نیست رنجی که دیده بس نیست.

در این دنیا تک و تنها شدم من

شتابان در پی لیلا شدم من

چه بی سمر می خندم

چه بی اثر می گریم

به ناکامی چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شیدا شدم من . jesuscraz

 

 

اگه تورو دوست دارم  خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط  دلم می خواد منو ببخش

منو ببخش

اگه شبا ستارها رو میشمرم

منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم 

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب میبینم

 اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منو ببخش

منو  ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم

تو یه فرشته و من اگه فقط یه ادمم

منو ببخش اگه برات می میرمو زنده میشم

اگه با دیوونگی آم پیش تو شرمنده میشم

منو ببخش اگه همش میسپرمت دست خدا

اگه پیشه غریبها بجای تو میگم شما

منو ببخش من نمیخوام تورو  به ماه نشون بدم

نشونیتو نه به شبو نه دسته اسمون بدم

منو ببخش اگه فقط تورو میخوام واسه خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش.

jesuscraz

Babak Ajami   

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

تنها بنایی که هر چه بیشتر بلرزد محکم تر خواهد شد دل است.

سرمایه عمر ادمی یک نفس است و ان یک نفس از برای یک همنفس است٬گر نفسی با نفسی هم نفس است ان یک نفس از برای یک عمر بس است.

آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید؟
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد وبر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آنهمه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده درظلمت غم
 کی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد گشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
 
نظر یادتون نره
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  | 





تو به من خنديدي

و نمي‌دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب‌آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالها هست

كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

ميدهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا

خانه كوچك ما سيب نداشت )...   jesuscraz

نظراتون واسم مهم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط مسعود اقاجانی  |